-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:33
امروز بعد از مدتها سراغت آمدم ای وبلاگ گوشه گیر من آمده ام تا تو مرا و من تو را گشایشی شویم دل به دلت می زنم ای دوست
آن زمان که تنگ می کشم تو را به تن
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
آن زمان که تنگ می کشم تو را به تن جسته مردهای من، زنانگی ی زن زن برای مردهای روح من کم است عشق می کشاندم به زیر پیرهن تا اسیر بوده ام درون حبس تن آنقدر به طفل خوانده ام که دم نزن آن زمان که تنگ می کشم تو را به شعر آنقدر سروده ام، خموش، بی سخن من اسیر بوده ام، اسیر عشق تو من اسیر مانده ام، اسیر این و...
دیر کردی و ما را با حوصله مان تنها گذاشتی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
دیر کردی و ما را با حوصله مان تنها گذاشتی..دیر کردی حوصله مان را با بی حوصلگی هایمان...با قدم های سنگ پرانیبا تیک های روانی...تو نیامدی و عقربه ها به خانه دویدند...و خانه ها به مهمانی عقربه ها...دیر آمدی و هیچ کس نفهمید!!آنقدر دیر که با شروع دیگری خودت را رساندیو این را من می دانستم!...دیر آمدی و زم...
نا خدای دلبری را با خودت همراه کردی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
نا خدای دلبری را با خودت همراه کردی زیر پرچین محبت عشق را پنهان کرده ای... با همین چند جمله که می آیی دلبری می کنی -زحمت سخت گیری برده ای!- خاطرات بچگی را لابلای خاطرات جمع گم می کنی باز احساس کودکی را زود لفافه می سازی در دوست داشتن های عامیانه... سادگی دارد حرفهایت اما.. محبوس، عشوه هایت ؟! چگونه ...
قامت کشیده ای، ای شب، که یلدا ببافمت
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
قامت کشیده ای، ای شب... که یلدا ببافمت یک سال صبر کرده ای... که زیبا ببافمت فرصت...چنین شبی که گیسوان باز می کنی تنها دقیقه ای بیشتر... که یکتا ببافمت 1395/09/30شاهین شهر و ملک شهر + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۴ساعت 14:20 توسط محمود محجوب |
سراغ احساس پراکنده با تو می گردم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
سراغ احساس پراکنده با تو می گردم آنقدر هیاهویم ارقام بی مفهوم است که شبها شعر سراغم نمی آید شعرهم بیاید تا می دوم جرعه ای ثبت لبانم کنم کسی با عقل می گوید: بخواب... بخواب که با بخواب رفتگان ثبتی نداریم تا می دوم که شاید بگیرمش ناگاه لای انگشتانم ..... بوی جوانی از پهلویم می گذرد با آشفتگی خوشایند گی...
روزی که عاشقت شدم فریاد می کشیدی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
روزی که عاشقت شدم فریاد می کشیدی "جلو نیایید وگرنه شلیک می کنم از همه تان بیزارم" مثل سارقان که بانک را به تاراج می برند زهره مردم را بردی و ....هوش مرا... "جلو نیایید وگرنه شلیک می کنم..." با تو فرقی نمی کند پیرم یا جوان....عاشق می شوم با تو فرقی نمی کند عاشقم یا نه....جوان می شوم آری تو همان سارقی...
برای کوچکترین احساست که پنهان می کنی هر روز
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
برای کوچکترین احساست که پنهان می کنی هر روز -برای همین- تو را گوشه دفترم می نویسم برای نگاه مردانه ات که هر روز شانه می کشی گیسوانت را.... _برای تو شال قرمز می خرم_ برای تو- که تا از در می روی دختر چهارده ساله دوران کودکیم می شوی برای تو که شبها تا نیمه شب احساست را می شماری و بعد در روسری ات گره می...
تازه پای شعر به خانه مان باز شده بود
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:36
تازه پای شعر به خانه مان باز شده بود تازه پای شعر به خانه مان باز شده بودداعش آمد و هر دو را ویران کردحالا من با پای ویران و خانه ی بی دیوار تو را به کجا دعوت کنم؟که غمم را فزون کردند و تو را عزیزتر!...گفتند که داعش حکم جهاد شاعری داده استو من تو را در هزار توی چیزی مبهم که خودم هم نمی دانم کجاست مخ...